یک شب در کلانتری ‍‍(روایتی واقعی)

نوامبر 30, 2007

دیشب یکی از گندترین شبهای زندگیم بود.

دلم خوش بود  شب جمعه است و  میتونم کلی خوش باشم.برنامه استخر رو ردیف کردم و با یکی از دوستان رفتیم استخر.

همه چیز خوب بود تا موقع برگشت به منزل که حدود ساعت 11 شب بود تو حال خودم بودم و پشت فرمون به لحظه رسیدن و یک دوش آب گرم فکر میکردم اما ناگهان یک اتفاق همه تصورات و افکار زیبام رو به لجن کشید.

یک موتور سوار از فرعی با اصلی با سرعت واقعا وحشتناکی سر راهم سبز شد.در یک لحظه فرمون رو دادم چپ تا فرار کنم اما بی فایده  بود موتور با شدت زیاد با بین دو در چپ برخورد کرد و راکبش به گوشه ای پرت شد.

داشتم میمردم  لحظه ای که تو آینه دیدم یارو از رو زمین پاشد و دیدم زندس خیالم راحت شد.ماشین داغون شد.در جلو و در عقب و البته رکاب از بین رفت و کلی خرج……بعد از کلی شلوغ بازی و معطلی که افسر اومد موتور سوار رو مقصر دونست و فرمود که تشریف ببرید کلانتری 12 تا تشکیل پرونده بدین و ماشین رو برین پارکینگ.

آآآآآآآآآخ دلم کباب ده به خدا.یعنی باورتون نمیشه چقدر امشب ضد حال بود.حالا قصد نداشتم امشب ناله نویسی کنم بلکه اتفاقی در کلانتری افتاد که من رو در حالی که از شدت عصبانیت خون جلو چشمام رو گرفته بود به خنده انداخت.

در زیر ملاحظه میکنید جریان امشب من در کلانتری رو که تا ساعت 1:30 بامداد به طول انجامید 

تو کلانتری نشسته بودم که پسرکی 19 ساله وارد شد. سر و وضع ژولیده ای داشت و اور کت سربازی رنگ  و رو رفته ای به تن داشت.یک رات رفت سراغ  درجه داری که مشغول نوشتن شرح تصادف بنده بود

 پسرک :سلام آقا اومدم گزارش بدم.

افسر:گزارش چی؟

پسرک: گزارش مصرف تریاک  , توی یک خونه  دارن تریاک میکشن!

افسر:ای بابا الان دیگه همه تریاک میکشن این گزارش داره !! حالا بگو ببینم تو توی اون خونه چی کار میکردی؟

پسرک:خوب خونه خودمونه آقا.

افسر: کی تو خونتون تریاک میکشه؟

 پسرک: اقا داداشمه.برادر بزرگم.

افسر :حالا  چیشد که اومدی گزارش بدی؟ ( لابد انتظار داشت پسر بگه احساس مسیولت کردم)

پسرک: اخه داداشم موقع تریاک کشیدن چراغ رو روشن میزاره,  نمیتونم بخوابم.

 باورتون نمیشه و اطمینان دارم نمیتونید قیافه افسر نگهبان رو تجسم کنید.من که نزدیک  بودشاخ دربیارم از تعجب. اسفر خندش گرفته بود. لابد برای سادگی این بچه و البته بد بختی و فلاکتش.چون احتمالا خونشون فقط یک اتاق داشت و ……

https://balatarin.com/permlink/2007/11/30/1183086

Advertisements

7 پاسخ to “یک شب در کلانتری ‍‍(روایتی واقعی)”

  1. sia1368 said

    خدا وکیلی خیلی با حال بود فکر کنم ازش یه جکی سوژه ای چیزی در بیارند

  2. طنز تلخی بود نمیدونم به سادگی اون بخندم یا به حال بدبختی او و امثال او افسوس بخورم …
    انشا ا… که هر چه زودتر مشکل حل بشه و ماشین رو بگیری ، بیمه داشته ؟ بیمه بدنه داشتی ؟
    … یا حق

  3. هم خنده دار هم ناراحت کننده.

  4. sepanta said

    خلاصه این روزا زندگی ما شده سوژه خنده. خودم تو کار خودم موندم گمون کنم افتادم سر چشم

  5. سالومه شایگان said

    جالب بود و پراکنده(نمیدونم چطور این واژه رو باید توضیح بدم …).

  6. roolygta said

    بی صبرانه منتظر نظرات وپیشنهادات شما هستم لطفا به من سر بزنین ونظر بدین و منو تو دنیای ورد پرس تنها نزارین اینم ادرسم http://www.roolygta.wordpress.com

  7. lukadium said

    اول که بابت ماشینت متاسفم
    دوم تو خجالت نمی کشی لینک من رو تو وبلاگت گذاشتی؟! 😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: