شیر یا خط

ژوئیه 31, 2008

سکه ای افتاد.

شیر                                                                        

خط.

باید رفت.

سکه از نو…

خط…

خط…

باید رفت.

Advertisements

تقدیر

ژوئن 8, 2008

ما،بردگان اين قرن تبعيدی
بی هراس ازضرب شلاق های آويخته بر پيكر دشت،                                  
ساقه پير زمان را مي جويم

و بی خود تر از ما
ارباب،حلقه مفقود آفرينش
سرمست از این رقص روزانه
برلاشه پير شکارش، آواز جسارت میخواند

 تف ميشود هر روز، بر پیکرتقدير
يک مشت، افکار پست خلط آور.
ما بردگان اين قرن تبعيدی


تابوت مان بر پشت، تقديرمان دردست
ميخوانيم با هم بر مزار آشفته دشت
آواز سرزمين مادريمان

می خوانيم با هم
مرگ آزادی ماست

… 
 
 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

کشور من کشور گل و بلبل  کشور هنر های جاوید.

کشور من کشور تمدن وتاریخ  کشور هزاره های تو در تو.

سرمین مادری, سرزمین حافظ و سعدی .سرزمین افسانه های ماندگار .

                                                

آهای ایهالناس این چیز هایی که من بالا نوشتم جفنگی بیش نبود. رسما اعلام میکنم که گلواژه بود.

بابا بی خیال شید  فرهنگمون کجا بود تاریخمون کیلویی چنده؟؟

الا یا ایهالساقی ادر کاسا و ناولها           به هشیاری و یبداری, چه آسان میکنند مارا

خدا وکیل اگر این پیشینه تاریخی رو نداشتم احتمالا تاحالا از ناراحتی دق کرده بودم آخه هرجا که نگاه میکنم آبرویی برای ایران و ایرانی نمونده.

حالا من نمیدونم همش تقصیر خودمونه یا  کارشکنی های انیران.اما این نکته هم قابل تامل هست که کار از پای و بست ویرانست یعنی ما خودمون هم داریم بد میکنیم.

حالا قصد از این در پراکنی ها این بود که دیشب سری به سایت http://news.xinhuanet.com زدیم و نظارگر شدیم

عکسهای منتخب 2007 رو (البته از منظر AFP) در کل 14 عکس بود که اکثرشون در آسیا اتفاق افتاده و جالبناک ترینشون همون عکس اول در رابطه با جنگ عراق بود.

اما نکته اصلی قرار گرفتن 2 عکس با موضوع ایران بود که جلب توجه میکرد(کاش نمیکرد)

هر دو عکس صحنه های اعدام درملا عام رو نشون میداد. خیلی ناراحت شدم.واقعا باید به ما جایزه بدن.من فکر میکنم ما از لحاظ گند زدن به آبروی خودمون در میان تمام کشورهای جهان مقام اول رو داریم.یعنی اصولا دولتمردان ما کمر همت بستند تا ابروی ما رو هرچه زودتر ببرند. قهوه ای شدیم به خدا.

البته نباید از شیطنت این اجانب هم به راحتی عبور کرد. اونها هم فقط به دنبال نقطه ضعف هستند و اینها همه  جنگ تبلیغات هست که ما هم بسیار ناشیانه در این جنگ برای همیشه مغلوبیم.

من موندم که در عربستان هم اعدام میکنند زیاد هم میکنند پس چرا فقط ماهستیم که بی آبرو میشیم؟

اصلا قصد من رد یا قبول حکم اعدام نیست.لطفا باز زود قضاوت نکنید.با جنایتکار باید برخورد کرد.اما آیا دلیلی داره  خودمون رو در جهان وحشی نشون بدیم؟ ایا نیازی هست در حالی که چشم جهان به ماست و همه منتظر هستن تا ما با بمب اتممون یک جایی رو بفرستیم رو هوا  خودمون رو دیوانه های خطرناکی نشون بدیم؟

اگه صدای من به جایی میرسه خواهش میکنم کمی فکر کنید عالیجنابان رنگارنگ.

دلم میسوزه برای خودم برای کشورم برای تمدنم که انقدر آسون بر باد فنا بره و دیگران ما رو وحشی ببینند.

سایت به همراه تصاویر.مشاهده بفرمایید

http://news.xinhuanet.com/english/2007-12/06/content_7209538.htm

بفرستید برود بالاتر

https://balatarin.com/permlink/2007/12/10/1189236

پرنیان پریشان چهر

دسامبر 5, 2007

پرنیان پریشان چهر                                 

آفتاب بی رنگ پاییزی

سوار سرخ موی کوچه های زرد

قاصد افسانه ای افسون

شراب آب و آتش, قبله ای از عشق د رخون

این است تمام رویای یک برگ پاییزی

خاطری افسرده از هجوم گله بی روح

چه شوم ,چه تاریک,سرانجام این برگ پاییزی.

چروکِ چاک چاک نغمه اندوه

و ادراک شعور شوخ بی برگی

بیا قاصد, بگو پیغام,خوش خبر باشی.

شعری بود که حدود 2سال پیش نوشته بودم. به بهانه پاییز و  عاشق شدنهای بی رودرباستی . گزاشتم تا تنها نمونه این نغمه اندوه لای برگهای چروک دفتر شعر.

https://balatarin.com/permlink/2007/12/5/1186892

خوش باشید. سپنتا

دیشب یکی از گندترین شبهای زندگیم بود.

دلم خوش بود  شب جمعه است و  میتونم کلی خوش باشم.برنامه استخر رو ردیف کردم و با یکی از دوستان رفتیم استخر.

همه چیز خوب بود تا موقع برگشت به منزل که حدود ساعت 11 شب بود تو حال خودم بودم و پشت فرمون به لحظه رسیدن و یک دوش آب گرم فکر میکردم اما ناگهان یک اتفاق همه تصورات و افکار زیبام رو به لجن کشید.

یک موتور سوار از فرعی با اصلی با سرعت واقعا وحشتناکی سر راهم سبز شد.در یک لحظه فرمون رو دادم چپ تا فرار کنم اما بی فایده  بود موتور با شدت زیاد با بین دو در چپ برخورد کرد و راکبش به گوشه ای پرت شد.

داشتم میمردم  لحظه ای که تو آینه دیدم یارو از رو زمین پاشد و دیدم زندس خیالم راحت شد.ماشین داغون شد.در جلو و در عقب و البته رکاب از بین رفت و کلی خرج……بعد از کلی شلوغ بازی و معطلی که افسر اومد موتور سوار رو مقصر دونست و فرمود که تشریف ببرید کلانتری 12 تا تشکیل پرونده بدین و ماشین رو برین پارکینگ.

آآآآآآآآآخ دلم کباب ده به خدا.یعنی باورتون نمیشه چقدر امشب ضد حال بود.حالا قصد نداشتم امشب ناله نویسی کنم بلکه اتفاقی در کلانتری افتاد که من رو در حالی که از شدت عصبانیت خون جلو چشمام رو گرفته بود به خنده انداخت.

در زیر ملاحظه میکنید جریان امشب من در کلانتری رو که تا ساعت 1:30 بامداد به طول انجامید 

تو کلانتری نشسته بودم که پسرکی 19 ساله وارد شد. سر و وضع ژولیده ای داشت و اور کت سربازی رنگ  و رو رفته ای به تن داشت.یک رات رفت سراغ  درجه داری که مشغول نوشتن شرح تصادف بنده بود

 پسرک :سلام آقا اومدم گزارش بدم.

افسر:گزارش چی؟

پسرک: گزارش مصرف تریاک  , توی یک خونه  دارن تریاک میکشن!

افسر:ای بابا الان دیگه همه تریاک میکشن این گزارش داره !! حالا بگو ببینم تو توی اون خونه چی کار میکردی؟

پسرک:خوب خونه خودمونه آقا.

افسر: کی تو خونتون تریاک میکشه؟

 پسرک: اقا داداشمه.برادر بزرگم.

افسر :حالا  چیشد که اومدی گزارش بدی؟ ( لابد انتظار داشت پسر بگه احساس مسیولت کردم)

پسرک: اخه داداشم موقع تریاک کشیدن چراغ رو روشن میزاره,  نمیتونم بخوابم.

 باورتون نمیشه و اطمینان دارم نمیتونید قیافه افسر نگهبان رو تجسم کنید.من که نزدیک  بودشاخ دربیارم از تعجب. اسفر خندش گرفته بود. لابد برای سادگی این بچه و البته بد بختی و فلاکتش.چون احتمالا خونشون فقط یک اتاق داشت و ……

https://balatarin.com/permlink/2007/11/30/1183086

خدایا واقعا  در عجبم.

ما در چه سالی زندگی میکنیم؟ اینجا کجاست؟

ما ایرانی هستیم؟
تورو خدا خجالت بکشید.واقعا آبروی انسانیت رو بردین.بربر ها هم انقدر وحشی نبودن که شماها هستید.

نمیدونم  تصاویر مبارزه با این اراذل رو دیدین یا نه! به خدا نمیدونم چی بگم.به علی قسم موندم که در توصیف این تصاویر چی بگم.

لینک کامل تصاویر این هست خودتون ببینید

                                      http://www.autnews.info/archives/1386,09,0006144

همه عکسها دردناک بود اما این چندتا عکس که در پایین میزارم واقعا وحشتناکن.

                                                    

آهای تویی که پا روی سینه این بد بخت گزاشتی خیلی غرور داره آره؟

خیلی احساس قدرت میکنی؟ خدا خیرت بده . فشار بده آره هنوز جون داره .میبینی که تازه سرخ شده هنوز مونده تا کبود بشه و جون بده. اجرت با حسین

از چشمای معصوم این بچه حیا نکردین؟ ببینم با کفش اومدین رو قالیهای مردم نگفتین شاید نماز خونن؟ای آقا نماز چیه! همشون وحشی اند فقط شما نمایندگان خدا پاکید و مقدس.

چقدر دلم گرفته برای این همه ترس و دلهره این دختر بچه.با اون دمپایی های صورتیش قربون اون انگشتای کوچیکت.

حاج آقا اجرت با حضرت علی اصغر

دستتوت بشکنه. این زن بدبخت کم از شوهر بی همه چیزش کشیده حالا از سربازان گمنام اقا امام زمانتون هم باید بکشه؟

اه لعنت به شما ها.

لعنت به همتون. حالم  رو به هم میزنید. آخه بی شرفا مگه شماایرانی نیستید؟

همتون لایق به درک رفتنید.لعنت به همتون. از عصبانیت میخوام  خودم رو بکشم.میخوام جر بدم…..

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

https://balatarin.com/permlink/2007/11/28/1181910

جاسوس بازی

نوامبر 13, 2007

درود.

                                                                  

عکسی که دربالا مشاهده میکنید  بیلبوردی هست که در یکی از چهار راه های بزرگ شهر ما نصب کردند.

عکس شاید خیلی زیاد شفاف نباشه چون من با موبایل  از فاصله دور و در حال رانندگی گرفتم.

واقعا جای تاسف داره. کم وزارت اطلاعات ما قوی بود , کم مردم ما یاد گرفته بودند که در کار هم سرک بکشند و برای هم بزنند حالا کار به جایی رسیده که به طور رسمی از مردم میخوان که برای هم جاسوسی بکنند.

لابد برادر من باید زنگ بزنه من رو معرفی کنه که وبلاگ دارم. منم پیرمرد همسایه رو لو بدم که دیشب اومد دیش ماهوارش رو چرخوند سمت ترکیه. نمیدونم چی بگم والا .ولی خجالت داره.بخدا آبروی دین رو بردند این  مقدس نماهای همه جایی.

به شدت در این روزها دلم گرفته و هوای سفر کردم.کم کم دارم صادق هدایت رو درک میکنم.

برای دیدن بهتر عکس در اندازه واقعی روش کلیک کنید.

لینک مطلب در بالاترین

https://balatarin.com/permlink/2007/11/13/1172611

من عشقم را فروختم

اکتبر 30, 2007

نشسته بودم پشت فرمون  ماشین.چشمم به جاده بود و شلوغی ترافیک.

صدای ضبط بالا بود.بالای بالا. توی خودم غرق بودم انگار نه انگار که من هستم.

تازه از دانشگاه زده بودم بیرون خسته با یک مغز در حال انفجار. دلم تنگ بود تنگ به اندازه همه دلتنگیهای تو.

حرکت یک ماشین کنارم توجهم رو جلب کرد یک پژو تیره. پسرک بد میروند, لایی میکشید با سرعت حرکت میکردد.

تو دلم چند تا فوحشش دادم, از آینه نگا کردم دیدم یک دختر چشم سیاه کنارش نشسته, تصویر گنگ بود موج میزد تو آینه

موج موج موج. دیگه نگاه جلو نمیکردم حواسم به آینه بود.

لعنتی چقدر شبیه تو بود.یواش کردم تا این جوونک ابله بهم برسه یک نگاه تند تو ماشین انداختم.  نگاهم دوخته شد به نگاهش آره تو بودی خود تو.

باورم نمیشد انگار خواب بودم آخه تو اونجا چکار میکردی تو, تویی که یک عمر تو بغل من بودی تویی که یک عالمه بوی تنت بوی تنم شده بود.

آخه مگه میشه؟ به همین سادگی؟

صداش پیچید تو گوشم ,تو عشق منی آره تو عشقمی. بیا خواستگاریم بیا من رو با خودت بیر. هیچی ازت نمیخوام فقط خودت. بیا با نداریت میسازم. من میخوام تو ماله من شی میخوام فقط مال تو باشم.

نگاهش میکردم بوش میکردم دوباره نگاش میکردم تو بغلم بود  ضربان قلبش سینه هاش رو بالا و پایین میبرد و من چقدر این تپش رو دوست داشتم. خون رو تو رگهام زنده میکرد. بوش کردم نگاش کردم. عزیزم آخه با کدوم پول؟

من که آه در بساط ندارم. من که کار ندارم من که درسم تموم نشده. تازه سربازی رو چی میگی؟

و باز هم نگام میکرد باز هم  لرزش سینه  هاش زندم میکرد.

با من بود مال من بود.تنش روحش همه زندگیش.

آخ سینم میسوزه.دنده معکوس میدم سرعتم رو کم میکنم تا رد شه.دیگه نمیتونم ببینیم .نمیتونم ببینم این جوونک عقده ای واسه جلب توجه نامزد خوشگلش چطور ویراژ میده.

من مردم آره زندگیم من مردم من منطق دارم تو نمیفهمی آره تو دختری.دخترا چمیدونن منطق چیشه من به فردا نگاه میکنم من میبینم که فردا گشنه ایم و 3تا بچه دورمون رو گرفته.آره من مردم من میفهمم.

ای لعنت به من.ای لعنت به همه منطق های جبری. ای لعنت به ….

بوی تنت قاطی شده بود تو بوی تند سیگار.عطرت رو خالی کردم رو خودم میخواستم فقط بوی تو باشه تو تویی که مال من نیستی .تویی که رفتی چون من  منطق دارم چون آینده نگرم. چون من مردم.لعنت به من. 

امروز چه روز گندی بود.کاش نمیدیدمت کاش نمیدیدم که چه خوشبخت کنار من نه کنار دیگری هستی.

سرم داره میترکه .باز این معده درد لعنتی زد بالا.باز درد باز درد.پس کی مرگ؟

عزیزم تو حق داشتی من عرضه نداشتم. من یک احمق بیش نبودم.

مژگان من رو ببخش.

آنلاین درد و دل کردم اگ ایراد داشت ببخشید.

بالاترین

http://balatarin.com/permlink/2007/10/30/1162423

حرفهای فرسوده

اکتبر 24, 2007

در هراس ازدهام سکوت

میان باور و تردید,یخ میکند تنم,از سعادت عشق

شب را به دور خود میپیچم.

انعکاس وجود, تنم را به لرزه می اندازد.

انگار کسی پشت تفکر

دیوار به دیوار من ,پنهان است.

باور ندارم که در این نزدیکی,

نزدیک تر از تو,آخر کسی هم باشد.

قد میکشم از پای هزار سال قرن سوخته,

بر بلندای اندوه استوار

بر کتیبه های از هم فرو ریخته.

نقش خواهم بست, دستان دخترکی را

که مظلومانه از علم, گل میچید.

نقش میبندم ,بر بلندای عدالت, صلیبی را

که خود مصلوب حقیقت بود.

و نقش خواهم بست ,بر بالین عشق

چشمان فاحشه ای را که به آخرین بستر می اندیشد.

به آخرین بستر.

چشمانم را خواهم بست,

تا عروج درد راهی نیست

نقش آخر اینجا,رنگ خدا میگیرد.

رنگ حرفهای فرسوده,

رنگ خدا,

رنگ تقدیر…

 سپنتا1/8/1386

لینک بالاترین

http://balatarin.com/permlink/2007/10/24/1158288

دیگر هیچ زنی مرا ارضا نمیکند.

من به خودم دچار گشته ام.

من,فرزند حرامزاده حقیقت,خود را از پدر به ارث بردم.

پشت ابهام  لذت, در باور بودن,حس میکنم گرمای تنم را

 پیچش دردناک هوس, از سر انگشت  احساس

 میدود زیرکانه , زیر پوست گرم و پرخونم.

دیگر هیچ زنی مرا ارضا نمیکند.

دست می اندازم به دور خویش.

من تمنای خود دارم , ناز میکنم,دست میزنم,میخندم.

شوق تماشا  به نگاهم میریزد

لحظه ارضا, نفسم میگیرد , و دلم هم.

من به خودم دچار گشته ام

به  بی خود ترین های خلقت, به  اشرف مخلوقات.

بر مزار زندگی, همه به خود مشغولند

دست بردار از من,من خود را فروخته ام

چشمانم  به دست پیرزنان آبستنی است ,که شک میزایند.

 فرصتی باقی نیست .من دچار گشته ام.

عشق, جماعی است دو نفره در تختخوابی شلوغ.

دیگر هیچ زنی مرا ارضا نمیکند.

28/7/1386 سپنتا

دلم بدجوری گرفته بود. آنلاین نوشتم.

بفرستید برود بالاترین

http://balatarin.com/permlink/2007/10/20/1155549